|
|
|
|
بهمن فرزانه پنجاه و سه سال در ایتالیا زندگی کرد و کتاب نوشت و ترجمه کرد اما انگار برای مرگش برنامهریزی کرده بود. شاید هم ضربان قلبش با واژههایی که روی کاغذهای سفید کنار هم میچید تنظیم میشد. از وقتی گفت: دیگر ترجمه نمیکنم بیماریهایش وخیم شد. چند بار به خاطر دیابت و عفونت بستری شد و دست آخر کارش به خانهی سالمندان رسید و بعد مرگش در یک پنجشنبهی شلوغ (روز تعطیلی روزنامهها و خبرگزاریها) زمانیکه خیلی از خبرنگاران مشغول استراحت بودند، آرام و بی صدا تیتر شد. درست مثل همهی سالهایی که آرام و بی صدا در گوشهای از دنیا مشغول ترجمه بود. مثل مابقی آثارش که لابهلای صفحات «صد سال تنهایی» مارکز گم شد. مرگش هم میان اخبار جشنوارهی جنجالی فجر گم شد. او آمده بود که تنها نمیرد. اما انگار تنهایی سرنوشت محتوم او بود.
چرا صد سال تنهایی؟
خبر مرگ دادن سختترین کار دنیا است که برای نوشتن این گزارش به دوشم افتاده. هیچکس از مرگ او خبر ندارد. با هر کس تماس میگیرم اول باید خبر را بگویم و بعد از او دربارهی بهمن فرزانه بپرسم . محمود دولت آبادی در سفر است و خبر را که میشنود تاثر در لحن و کلامش بارز میشود : «فرزانه از طریق ترجمهی کتاب «صد سال تنهایی» دریچهای به سمت ادبیات آمریکای لاتین گشود و کتابخوانهای ایران را با بزرگانی مثل مارکز آشنا کرد.» این را تنها محمود دولت آبادی نمیگوید. احمدپوری، احمد اخوت، خجسته کیهان و بسیاری از نویسندگان در ستایش ترجمهی«صد سال تنهایی» اتفاق نظر دارند. این موضوع اما در دوران زندگی، فرزانه را به حرف آورد. او در یکی از مصاحبههایش گفت: «کاش هیچ وقت صد سال تنهایی را ترجمه نمیکردم. این کتاب باعث شد بقیه آثار من به خوبی دیده نشود.»
اما احمد پوری نویسنده و مترجم با شنیدن این جمله میگوید:« ما نمیتوانیم «صد سال تنهایی» را نادیده بگیریم. اگر ما تمام کارهای او را کنار بگذاریم و فقط « صد سال تنهایی» را در نظر بگیریم، میتوانیم بگوییم جامعهی ادبی ایران وامدار اوست.»
اسدالله امرایی، مترجم و روزنامهنگار معتقد است که مترجمها هم مثل نویسندهها یکی از کارهایشان گل میکند: «درمورد آقای فرزانه هم «صد سال تنهایی» گل کرده است. البته من خودم ترجمهی« یک مشت تمشک» را هم دوست دارم.»
احمد اخوت، مترجم و زبان شناس هم صحبتهایش را با «صد سال تنهایی» آغاز میکند: «سال آخر دبیرستان بودم که «صد سال تنهایی» را با ترجمهی خوب و روان او خواندم. این کتاب فوق العاده تاثیر گذار بود. آن وقت برایم جالب بود که یک مترجم از عهدهی ترجمهی پاکیزهی این کتاب برآمده است. عقیدهام بعدها هم تغییر نکرد وقتی دوباره ازدید یک مترجم و منتقد کتاب را خواندم به نظرم آمد؛ ترجمهی بهمن فرزانه از کتاب مارکز یکی از ترجمههای ماندگار است.» او معتقد است که کتابهای دیگر بهمن فرزانه هم دیده شده است اما تاثیرگذاری این اثر آنقدر زیاد است که بیشتر در یادها میماند و بیشترین حجم ستایشها نصیبش میشود.
خجسته کیهان هم با دید نوستالژیک به این موضوع نگاه میکند . این مترجم میگوید:«همهی ما از این کتاب خاطره داریم و لذتی که در هنگام خواندن این کتاب بردهایم هنوز در یادمان مانده است.» او معتقد است که خود بهمن فرزانه هم از شیفتگان مارکز بوده :« یادم میآید چند وقت پیش من در مصاحبهای گفتم که یوسا در حال حاضر بهترین نویسندهی زندهی معاصر است. مصاحبه کننده بلافاصله خندید و گفت: من قبل از شما با بهمن فرزانه مصاحبه کردم و ایشان معتقد بود در حال حاضر مارکز بهترین نویسندهی زندهی دنیا است و هیچکس دیگر هم به گرد پایش نمیرسد.»
اما امیر حسین خورشید فر نویسنده و منتقد ادبی که به نوعی نمایندهی نسل سومیها است نظر متفاوتی دارد. او معقتد است که بهمن فرزانه بعد از ترجمه «صد سال تنهایی» خلاف جهت آب شنا کرده و کتابهایی را انتخاب کرده که مخاطبانش از نظر نوع سلیقه با مخاطبان کتابهایی مثل«صد سال تنهایی» تفاوت دارند. خورشید فر میگوید: « بهمن فرزانه واقعا انتخابهای عجیبی داشت. او میتوانست معرفی «آلبادس پدس» و «گراتزیا دلددا» را به مترجمان دیگر واگذار کند. به نظر من در کارنامه او یک نقطه اوج است و باقی نشیبی است آرام و البته محترم. در حقیقت «گراتزیا دلددا» نویسنده اصلی است که بهمن فرزانه روی او وقت گذاشت و کارهایش را به فارسی ترجمه کرد که هیچ ربطی به مارکز و آن سطح ادبیات ندارد.»
دونده
دوران بازنشستگی بهمن فرزانه چندان طولانی نشد. او تیرماه سال جاری اعلام کرد بازنشستگی کرد و دربارهی علت این موضوع گفت: به نظرم عمر ادبیات و سینما رو به پایان است و آثار خوبی برای ترجمه وجود ندارد. این حرفهای او احمد اخوت را بسیار غمگین کرده است: « او در یادداشتی برای روزنامه «شرق» نوشته بود : دیگر کار نمی کنم. احساس کردم، آدمها صدای خودشان را زودتر از دیگران میشنوند. بعد از خواندن این یادداشت مدام نوشتن یادداشتی درباره بازنشستگی پیش از موعود یا بازنشستگی اجباری نویسندگان و مترجمان که شکلهای مختلفی دارد، وسوسهام میکرد، دوست داشتم از پایان این ماراتن عجیب و غریب دنیای ادبیات بگویم. بنویسم چطور یک دونده سنگین و پرنفس که همیشه جلو میرفت، نفس کم میآورد ولی دیگر خیلی دیر شد . بهمن فرزانه به خط پایان رسید.»
خجسته کیهان هم بعد از خواندن حرفهای بهمن فرزانه متعجب میشود:« با خودم فکر میکنم چطور ممکن است یک مترجم که یک عمر زندگیاش را وقف ترجمه کرده، یکباره همهچیز را کنار بگذارد. احساس کردم چیزی در درون این آدم تمام شده است و ذوق و شوقاش گرفته شده است.»
خورشید فر این موضوع را یک تصمیم شخصی میداند که ممکن است در اثر بیماری و کم شدن دقت گرفته شود: «احتمالا این تصمیم بیشتر به یک رنجش شخصی مربوط باشد تا یک ایده تازه درباره جهان و هنر. بنابراین حرفهایی درباره پایان دورهی ادبیات و سینما خیلی نباید جدی گرفته شود. البته شاید هم محصول سانسور و سختی کار در ایران بوده است.»
پیرمردها وطن ندارند
بهمن فرزانه چند ماه آخر زندگیاش را در راه بیمارستان و خانهی سالمندان گذراند. آیدین آغداشلو که با او هم مدرسهای بوده خبرهای مربوط به او را از طریق روزنامهها دنبال میکرده. او میگوید: « دلم شکست از اینکه آدم معتبری مانند بهمن فرزانه باید ایام سالخوردگیاش را با دلهره بگذراند و وقتی خواندم که بالاخره در خانهی سالمندان جا گرفته است و ساکن شده است خیالم راحتتر شد. خیلی غصهی سر از خانهی سالمندان درآوردنش را نخوردم؛ چون این برای او بسیاری از یاران قدیم من – و هر پیرمردی که در تنهایی میزید و میمیرد، سرنوشت محتومی است و جای گله ندارد. جای شکر هم ندارد.»
اسد الله امرایی زمانی که او در خانهی سالمندان بوده به دیدارش میرود :« آخرین بار در آسایشگاه او را دیدم به نظرم خیلی راحت بود، احساس کردم که آخر خط خیلی از ما شاید بهتر از او نباشد. به نظرم باید برای پیری و سالخوردگی کاری بکنیم. مثلا در کنار خانهی هنرمندان یک آسایشگاه هنرمندان راه بیاندازیم و بیمه و خدمات رفاهی برای دوران پیری اهالی ادب و هنر فراهم کنیم و نگذاریم دوران سالخوردگی را در انزوا بگذرانند.»
بهمن فرزانه در میان اهالی ادب و هنر به ساده زیستن و بی سر و صدا کار کردن شهرت داشت. او خیلی رو راست در جواب خبرنگارانی که از او میپرسیدند: چرا به ایران آمدهاید؟ و چرا میخواهید بمانید؟ از ارزانی قبوض برق گاز تهران نسبت به رم حرف میزد. سادگی او را آیدین آغداشلو از دوران جوانی دیده است و به خاطر سپرده است: « یادم هست یکبار که ما را به خانهی خودش دعوت کرد، دیدم سطح داخلی کنار پنجره، قلوهسنگهای رنگارنگی را چیده است. چه زیبا و پرمعنا بود و یاد گرفتم هرچیز سادهی پیش پاافتادهای، میتواند زیبا باشد به شرط اینکه انتخابکنندهاش، آگاه و فرهیخته باشد و او آگاه و فرهیخته بود که قلوههای سنگ را با تناسب و حوصله کنار هم چیده بود و حاصل زیبا شده بود. این شاید تمثیلی بود از کل زندگی بهمن فرزانه که همهی عمرش را ساده و بیادعا و بر کار کنار هم گذاشتن قلوهسنگهای زیبا گذراند.»
امیر حسین خورشیدفر هم به زندگی سادهی او اشاره میکند:« به نظر من نکته عبرت انگیز زندگی بهمن فرزانه این است که به نویسندگان و مترجمان دیگر نهیب می زند وقتی هیچ نهاد صنفی ندارید و برای هیچ کس مهم نیست سرنوشتتان چیست؟ فکر انزوا و گوشه نشینی و بی سرو صدا بودن بیرون بیایید، هر روز جواب خبرنگار بدهید و جنجال کنید و خبرساز باشید؛ چون اگر نباشید واقعا برای کسی مهم نیست و ممکن است فراموش شوید.».
کتابهای فرزانگی
«پرنده شیرین جوانی» تنسی ویلیامز، «دفترچه ممنوع» آلبادسس پدس، «دیر یا زود» آلبادسس پدس، «نامههای از پکن» پرل باک، «دختری تنها» اونا اوبراین، «بیگناه» گابریل دانونزیو، «من میکل آنژ، پیکرتراش» ایروینگ استون و جین استون، «یکی، هیچکس، صدهزار» لوئیچی پیراندلّو، «یک مشت تمشک» اینیاتسیو سیلونه، «داستان خانوادگی» واسکو پراتولینی، «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز، «زندگینامه برده فراری» استبان منتخو، «روباه و گلهای کاملیا» اینیاتسیو سیلونه، «تصویر بزرگ» دینو بوتزاتی، «داستان غمانگیز باورنکردنی از ندرای سادهدل و مادربزرگ سنگدلش» گابریل گارسیا مارکز، «پیچیک» گراتزیا دلدّا، «میشل عزیز» ناتالیا گینزبورگ، «گوسفند قربانی» روآلد دال، «از طرف او» آلبادسس پدس، «پس از طلاق» گراتزیا دلدا، «دختری تنها» ادنا اوبراین، «الیاس پورتولو» گراتزیا دلدا، «مریم منزوی» گراتزیا دلدا، «تازهعروس» آلبادسس پدس، «دفترچه ممنوع» آلبادسس پدس، بخشی از ترجمههای بهمن فرزانه هستند. او همچنین رمان «چرکنویس»، مجموعه داستان «سوزنهای گمشده» و نمایشنامه «فرفرهها» را منتشر کرده است.
احمد پوری معتقد است که فرزانه بسیاری از نویسندگان دنیا را به شیفتگان ادبیات ایران شناساند و بعد خودش را بازنشسته کرد.
آیدین آغداشلو دربارهی آثار بهمن فرزانه میگوید: «او کتابهایی را انتخاب کرد که باید خوانده میشدند، کتابهای«بایدی» بودند، مثل«صد سال تنهایی» مارکز. حالا ممکن است من یا خیلیها از مارکز فاصله گرفته باشیم و نویسندگان بزرگ دیگری را ترجیح بدهیم اما «صد سال تنهایی» باید خوانده میشد، که خواندیم. بهمن فرزانه به عنوان یک مترجم، زباندان و روشنفکر وظیفهی مهمش را در انتخاب آثار «بایدی» برای مردم تشنه انتخاب کرد و به یمن انتخابهای لازم و حساس مثل هر مترجم دیگر ایرانی در جایگاهی عمدهتر از یک مترجم ساده قرار گرفت.» امرایی، فرزانه را یک نویسنده غیر سیاسی میداند که دست به ترجمهی کتابهایی زده که عمدهشان سیاسی است اما خورشیدفر میگوید:« فراموش نکنیم که فرزانه، تمرکز اصلی اش را بر ادبیات محبوب زنان سیه قاره گذاشت که با اشک و آه همراه است.»
در ستایش مرگ
محمود دولت آبادی معتقد است بهمن فرزانه از آن دست مترجمانی است که با مرگ هم فراموش نمیشوند. او میگوید: « من در گذشت او را به جامعهی ادبی ایران تسلیت میکنم اما میدانم او با آثاری که از خود به جای گذاشته، هیچ گاه فراموش نمیشود.»
احمد اخوت هیچگاه بهمن فرزانه را از نزدیک ندیده اما میگوید: «یکی از ویژگیهای خوب ادبیات این است که ما دوستان و همدلانی داریم که هیچوقت آنها را ندیدهایم اما جریان ادبی چنان ما را به هم وصل میکندکه انگار همیشه کنار هم حضور داریم. من بهمن فرزانه را هیچوقت از نزدیک ندیدم اما همیشه با او احساس نزدیکی میکردم .»
اسد الله امرایی معتقد است که مرگ بخشی از زندگی است:« اگر مرگ سراغمان نیاید یک پای زندگی میلنگد. ساراماگو کتابی دارد که شهریار وقفی پور آن را ترجمه کرده است به اسم «در ستایش مرگ»؛ او شهری را ترسیم میکند که درآن هیچکس نمیمیرد. تصورش هم وحشتناک است. باور کنید.»
و آیدین آغداشلو راه درست مردن را نمیداند و در عوض از زندگی حرف میزند: « هنوز نمیدانم درست ترین راه مردن چهجوری است اما میدانم که پیری و تنهایی را باید با وقار گذراند. این شرط اصلی به جا آوردن حیثیت انسانی است. فکر میکنم در این اندیشه، بهمن فرزانه شریک بود و تایید میکرد. نمیدانم آدم چگونه باید بمیرد، اما میدانم چگونه باید زندگی کند و از همین رو نتیجه میگیرم که بهمن فرزانه درست زندگی کرد.»
منبع: ایران وایر
"تاچارا" برچسبها: اخبار فرهنگی |
|