|
|
|
|
دل من دیر زمانی است که میپندارد:
«دوستی» نیز گُلی است؛ مثل نیلوفر و ناز، ساقهی ترد ظریفی دارد. بیگمان سنگدل است آنکه روا میدارد جانِ این ساقهی نازک را - دانسته - بیازارد! در زمینی که ضمیر من و توست، از نخستین دیدار، هر سخن، هر رفتار، دانههایی است که میافشانیم. برگ و باری است که میرویانیم. آب و خورشید و نسیماش «مهر» است گر بدانگونه که بایست به بار آید، زندگی را به دلانگیزترین چهره بیاراید. آنچنان با تو درآمیزد این روحِ لطیف، که تمنای وجودت همه او باشد و بس. بینیازت سازد، از همه چیز و همه کس. زندگی، گرمی دلهای به هم پیوستهست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است... ![]() پ.ن:تقدیم به دوست خوبم که کلی بهش زحمت میدم عاطفه جان. برچسبها: شعر معاصر فارسی |
|