دل من دیر زمانی است که می‌پندارد:
«دوستی» نیز گُلی است؛
‏مثل نیلوفر و ناز،
‏ساقه‌ی ترد ظریفی دارد.
‏بی‌گمان سنگدل است آن‌که روا می‌دارد
‏جانِ این ساقه‌ی نازک را
‏- دانسته -
‏بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست،
از نخستین دیدار،
هر سخن، هر رفتار،
دانه‌هایی است که می‌افشانیم.
برگ و باری است که می‌رویانیم.
‏آب و خورشید و نسیم‌اش ‏«مهر» است

‏گر بدان‌گونه که بایست به بار آید،
‏زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید.
‏آن‌چنان با تو درآمیزد این روحِ لطیف،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی‌نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.
‏زندگی، گرمی دل‌های به هم پیوسته‌ست
‏تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است...


پ.ن:تقدیم به دوست خوبم که کلی بهش زحمت میدم عاطفه جان.

برچسب‌ها: شعر معاصر فارسی
+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 13:35 نويسنده نجمه (مسئول بخش ترجمه متون انگلیسی) |