بی خوابی...

شبانگاه است و مه در آینه بر روی گنجه همچو شبگردی،

زمین را نیک می پاید،

(و شاید با غرور و افتخار اما

لبانش گوهر لبخند را هرگز نمی یابند.)

و دور از خواب هر شب باز می آید،

و یا در روز می خوابد.

 

و وقتی این جهان ترکش نماید

او چنین گوید:

"که ای افسونگر بیدادگر از پیش چشمانم گریزان شو"

پس از آن بستری از آب یا یک آینه پیدا کند تا ساکنش گردد.

پس آنگه با کمال احتیاط او را،

بپیچانش میان بستری از تارهای عنکبوت آنگه،

به چاه انداز او را زود.

 

در آن دنیای وارونه

که چپ ها راست می گردند،

تمام سایه ها اجسام می گردند،

و ما بیدار می مانیم شب ها را.

و دریاهای پر عمق کنونی عمق می بازند،

و هم افلاک کم عمق اند.

تو هم در آن جهان من را فراوان دوست می داری،

چو جسم خویش،

نه برتر،

چنان جان دوست می داری،

فراوان دوست می داری.

"الیزابت بیشاب"

"ترجمه کامبیز منوچهریان"


برچسب‌ها: شعر جهان
+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 18:22 نويسنده نجمه (مسئول بخش ترجمه متون انگلیسی) |